و من , آغاز فردا . . .

طرحی در شب . . .

خواهر زاده 3 ساله ای دارم به نام مهدی ، به علت جنب و جوش و فعالیت زیاد

هیکل ریزه میزه ای داره! هر وقت دارم غذا بهش میدم با خوردن هر قاشق

یکبار بلند میشه  می ایسته  و به بازو های نازک و کوچولوش با افتخار اشاره

می کنه و خیلی مردونه میگه : قوی شدم نه؟

با خنده بهش میگم  : آره کوچولو ، قوی شدی!

بهش برمی خوره و بعد ازینکه کتک مفصلی نثارمان میکند

با صدای بلند میگه : من کوچولو نیستم  ، بزرگم خیلی بزرگ و قوی!

میگم باشه همون که تو میگی حالا بشین و غذاتو بخور!

ولی حین خوردن هر وعده ی غذا اونقد این فعالیتو تکرار می کنه که

تمام انرژی که قراره از غذا بدست بیاره همون جا صرف و هضم میشه!

برای همین هنوز فسقلی مونده . . . ! گرچه زبونش . . . .!

. . . .

حکایت ماست و رزق معرفتی که خدا با تلاش فراوان می خواهد عطایمان کند

تا شاید ظرفیتی بگیریم و بزرگ شویم . . .

 اما هربار که ذره ای دریافت می کنیم آنقدر باد غرور می گیردمان که . . . .

. . . .

 

آخ ..که چه شبی بود ..  وقتی برق های مسجد خاموش بود و  این صدا

 همراه با گریه و ناله ی مردم در گوشم پیچیده می شد که امیر مومنین در

حالی که خود به بستر زخم و درد گرفتار بودند غم و اضطراب مردم فقیر و

 یتیمان رهایشان نمی کرده و . . .

در نور آبی محراب ، تصویر میلیون ها نفر پاکستانی که به خاطر قطعه ای غذا

 با تمام توان دنبال اتومبیل می دویدند  جلوی چشمانم رژه می رفت و . . . .

. . . .

گاه چقدر احساس ناتوانی می کنم !!!

 

 

 

 

   + زینب مهاجری ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۱
comment نظرات ()