سرمایه های اجتماعی!
کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و. . .انسان با نخستین درد. .. . به نام خدا ساعت 3 عصر جلسه شروع می شود،طبقه ی دوم دانشکده . .. سالن ارشاد .. حدود 20 نفر از دانشجویان کارشناسی ارشد و اساتید برجسته ی دانشکده در رشته های مطالعات فرهنگی و.. حضور دارند .موضوع کنفرانس: "سرمایه ی اجتماعی" است. اساتید در یک سمت میز و دانشجویان در طرف دیگر، ابتد استادx نتایج آمار گیری شان را در صنف های مختلف اجتماعی از جمله دانشجویان بیان می کند و گزارشی از مطالعاتش را ارائه می دهد، ... . .. . . از این همه عدد و رقم خسته شده ام ،جلسه را ترک می گویم و به حیاط دانشکده می آیم، تمامی نیمکت ها پر است ...با اینکه محیط سر ،باز است اکسیژن کمی موجود است. . چند قدمی راه می روم تا جایی برای نشستن بیابم اما پیدا نمی کنم، به سمت بوفه می روم. . حدود 10 نفر از بچه ها سخت مشغول صرف سیگارند، جلوی بوفه مهی غلیظ از دود سیگار تشکیل شده ... نفس کشیدن برایم دشوار می شود یک لیوان چای میگیرم و سریع از آنجا دور می شوم .. .در گوشه ی حیاط میایستم تا چای ام را بنوشم .. صدایی می شنوم درگیری یکی ازدانشجویان پسر با دیگری است که به زد و خورد کشیده از دانشکده خارج می شوند چون فضای حیاط حتی برای دعوا کردن هم جا ندارد! و خوشبختانه هر سال ظرفیت پذیرش دانشجو بدون افزایش فضای فیزیکی بالاتر می رود تا ملت غیور ما از علم و آگاهی محروم نمانند! نگاهم را در اطراف می دوانم تا بتوانم دوستانم را بیابم چون از اینکه تنها ایستاده ام احساس بدی دارم ، چند قدم آن طرف تر از من، سه یا چهار مرد که نمیدانم نقش شان دانشجوست یا چیز دیگر !نشسته اند .. .و در روبه رو گروهی از دانشجویان دختر سخت مشغول صحبت کردن هستند بی آنکه بخواهم، محتوای مکالماتشان را می شنوم چون چند قدم بیشتر فاصله نداریم. .موضوع کاملا علمی ست ! راجع به آرایشگاه تازه ای که در خیابان شریعتی یافته اند . . مقداری از بحث هم کارشناسی گوشی موبایل جدیدی ست که خریده اند و نیز طرح قرمز ایرانسل که شبهای قشنگی را در خوابگاه رقم خواهد زد!!! نگاههای سنگینی را در اطرافم حس می کنم فشار محیط زیاد است . . کلاس که ندارم ، سرویس هم ساعت 5 میاد ..چاره ای ندارم جز اینکه دوباره به جلسه بازگردم چون حداقل محیط آرام و امنی برای نشستن است. . .پایین پله ها یکی دوستان ترم آخر را میبینم که تنها نشسته ...همانطور که به او نزدیک میشوم می پرسم تو چرا به کنفرانس نمی آی؟ تو ترم آخری باید اینجا بشینی؟ لبخندی می زندو می گوید من به اندازه ی کافی در این چهارسال از این حرفها شنیده ام تو ترم سومی جای ما را پر کن!! .. . در سالن. . .سخنرانی استاد تمام شده،و سه تا از اساتید دیگر در حال گفت و گو راجع به موضوع می باشند. . .. "سرمایه اجتماعی" .. . سعی می کنم گوش کنم اما کلمات یکی در میان انگلیسی می شود و من معنای تمامشان را نمی دانم در نتیجه باید مفهوم کلی جملات را دریابم. .. از هر چهار کلمه ای که در یک جمله اند یک حرف غیر فارسی و دو کلمه ی تخصصی و جود دارد در نتیجه به فعل جمله ها باید دقت کنم! هرچه را که متوجه نشوم یک چیز را میدانم و آن اینکه من هم باید پس از اتمام درسم در تنها دانشکده ی تخصصی علوم انسانی در خاورمیانه!!! بتوانم اینطور الفاظی را خوب به کار ببرم !! وگرنه نه تحقیق ها و پژوهش هایم و نه خودم ارزشی نخواهیم داشت! سرمایه ی اجتماعی: اعتماد افراد جامعه به یکدیگر! اعتماد به راستگویی همکاران و همکلاسی ها! و. . .نمی دانم،؟! اینها تنها عباراتی ست که از بحث در یافته ام .. گفتگو بین اساتید تمام می شود. . .نوبت دانشجویان حاضر است تا نظرشان و وسوالاتشان را بیان کنند ... اولین فرد شروع به صحبت می کند، در کمال تعجب اساتید یکی پس از دیگری جلسه را ترک می گویند! دانشجویان دیگر مخاطبی جز خود برای حرفهای بی نهایتی که از ابتدای جلسه در ذهن نگاه داشته بودند نمی یابند. .. با کلافه گی تمام از پله ها پایین می یآیم . . صدای بچه ها در حیاط در هم پیچیده . . ساعت 5/4 است و اوج شلوغی حیاط ..به سختی میتوانم فاصله ی درب ورودی تا کتابخانه را طی کنم .. با برخورد زیاد با بچه ها و چندین بار تکرار کلمه ی" ببخشید" و "اجازه دهید" به کتابخانه می رسم. . .وارد مخزن که می شوم کتابها را چینش آجرینی بیش نمی بینم ..که با بی تفاوتی تمام از کنارشان عبور کنم. . . کتابم را تحویل میدهم و به خیابان می آیم پلکهایم سنگینی میکند. . جلوی درب دانشکده 50 نفری منتظر سرویس اند حدود 20 دقیقه انتظار. . شنیدن حدود 19 متلک و حرف رکیک از رانندگانی که از جلوی مان عبور میکنند . .. و بلاخره سرویس میآید. .. با وجود دو برابر ظرفیت باید سوار شویم ...هجوم برای سوار شدن زیاد است. . حق هم دارند چون اگر جا برای نشستن پیدا نکنند 45 دقیقه تمام تا رسیدن به خوابگاه باید سرپا بیاستند. .. و می ایستم .. .پلکهایم سنگینی می کند . .چشمانم را می بندم و به سرمایه های اجتماعی فکر میکنم. . . "سرمایه های اجتماعی"!!!!!؟؟ ............................ این یادداشتی بود از دفتر خاطراتم از زمانی که دانشگاه علامه بودم،
تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پائیز تن سرائی . . .! (پارازیت
)
این روزها خیلی بیشتر از آن موقع به سرمایه های اجتماعی که یکی
از مهم ترینش اعتماد است می اندیشم!
روزهایی که پس از عمری اعتماد بی شائبه !! به اکثریت،
با چرخشی 180 درجه ، دایره ی اعتمادم هر روز محدودتر می شود!
گرچه خیلی سخته ،خیلی . . .
روزگار بی سرمایگی!
اعتماد متقابل؟! راست گویی ؟ ! تعهد؟! ؟ وجدان؟! !!!؟! ؟!؟
الان یه sms قشنگ برام اومد ؛
گاهی خدا درهارو می بنده و پنجره هارو هم قفل میکنه.
زیباست که فکر کنی شاید بیرون طوفان میاد و خدا خواسته ازت محافظت کنه!
(یادم رفت قرار بود یه مدت ننویسم
)
نظرات ()
