چگونه. . ؟!
(یه پُست بلند برای روزهایی که نیستم)
نمی دونم به چه علت ، ولی امسال برعکس گذشته،
احساسم به روز مبعث فراتر است از عیدهایی که با
موسیقی ها و فیلم سینمایی ها و کارتون های تلویزیون
یا فوقش چند تا مداحی که پخش میشه تا تلقین کنه
که امروز عید هست و دقیقا در زیر همین پوشش،
عظمت این روز بدون هیچ معرفتی پنهان میشود و
می گذرد و می گذریم . . . .
اما مهمتر از اینا امشب داشتم به موضوعی به نام
"شرْک " می اندیشیدم!
در کنار خداوند معبود دیگری را قرار دادن!
آن زمانها مفاهیمی چون شرک و کفر و نفاق و... فقط با یه تصویر دور ،
اونم از عصر جاهلی و بت پرستان تو ذهنم معنا میشد ،اما حالا گاهی
خودمو یه مشرک به تمام معنا در میابم!
نهج البلاغه- خطبه 86
آگاه باشید ! ریاکاری و تظاهر ، هرچند اندک باشد شرک است!
البته این حدیث به ناگاه به چشمم خورد و ارتباطی با جمله قبل نداشت


راستش مطالب دیگه ای نوشته بودم ، اما با هرخط که تایپ میکردم
این پتک تو سرم فرود می آمد که میخوام بگم آدم خوبی هستم!
به همین علت همه رو حذف کردم .. . . تا بگم واقعا آدم خوبی هستم
و از انجایی که به برخی دوستان گفته بودم میخوام برای این روز
پست جدید بگذارم به جای آن حرفها ،این شعر گویا از
استاد صفائی را نگاشتم :
" در دهلیز پیچاپیچ رابطه، آدمی سرگرفته ی ماتم بود
با خود، با جز خود، با پدیده ها، در هم تنیده بود
چشم غریزه نمی دید، چراغ علم نمی تابید
و عقل خسته، سرگران ماتم بود
که تو سوار برخورشید، از متن ممهور آمدی
بر حیرتم بخشیدی، آرام در تاریکی ام درخشیدی
تا عصر دیروز، که به دیدار حکیم همه دان رفتم
حکیم ، زنده ی بیدار را برایم ساخت
و سفارش کرد؛
تا آتش غضب را با نرمی شهوت مهار کنم!
اما تو صدا زدی؛
اینها با هم اند، در برابر هم نیستند
و من آموختم؛ که سروش زنده ی بیدار هم دروغ می گوید!
آن روز عصر،که چوپان های زنده ی تاریخ
گوسفندان اندک خود را می شمردند
و نوح مهربان بر روی دست موج، فرزند خود را نگاه می کرد
تو که التهاب نهصد و پنجاه سال را در چشم من دیدی
از گوسفندانی که با هر صدایی می رفتند
و با هر گرگی پیمان می بستند، دامن کشیدی
و آهسته گفتی:
اگر بخواهی همه را بدست بیاوری،
همه را از دست خواهی داد!
تو می توانی زمینه ساز باشی
این گونه رنجی نخواهی داشت
از تنهایی و تاریکی نخواهی سوخت
در بطن تاریکی چراغ ها بارور می شوند
موسای تنها ،در دامان فرعون سربلند می کند
من چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟!
. . .
اگر از دیگران نمی گویم ناسپاس نیستم
من از آنها وامی ندارم
بارها از میهمانی دستهاشان گرسنه باز گشته ام
با توقعی که تو در باغ دلم کاشتی
به پائیز آرزوهای کوچکشان رسیده ام . . .
چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟!
نظرات ()
