و من , آغاز فردا . . .

 

 

            وبلاگ جدید:

آغاز من

   + ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٧
comment نظرات ()

افتخار بندگی. . .

قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلًا

﴿۸۴﴾ الإسراء

 

بگو هر کس بر حسب ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مى‏کند

 و پروردگارتان داناتر است که چه کسى رهیافته‏تر است‏

 

 

پ.ن:

باز دلتنگ وبلاگ نویسی شده  و بازگشتم...لبخند

 

   + ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٧
comment نظرات ()

از امروز . . .

 

          

 

 

     

   + ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
comment نظرات ()

طرحی در شب . . .

خواهر زاده 3 ساله ای دارم به نام مهدی ، به علت جنب و جوش و فعالیت زیاد

هیکل ریزه میزه ای داره! هر وقت دارم غذا بهش میدم با خوردن هر قاشق

یکبار بلند میشه  می ایسته  و به بازو های نازک و کوچولوش با افتخار اشاره

می کنه و خیلی مردونه میگه : قوی شدم نه؟

با خنده بهش میگم  : آره کوچولو ، قوی شدی!

بهش برمی خوره و بعد ازینکه کتک مفصلی نثارمان میکند

با صدای بلند میگه : من کوچولو نیستم  ، بزرگم خیلی بزرگ و قوی!

میگم باشه همون که تو میگی حالا بشین و غذاتو بخور!

ولی حین خوردن هر وعده ی غذا اونقد این فعالیتو تکرار می کنه که

تمام انرژی که قراره از غذا بدست بیاره همون جا صرف و هضم میشه!

برای همین هنوز فسقلی مونده . . . ! گرچه زبونش . . . .!

. . . .

حکایت ماست و رزق معرفتی که خدا با تلاش فراوان می خواهد عطایمان کند

تا شاید ظرفیتی بگیریم و بزرگ شویم . . .

 اما هربار که ذره ای دریافت می کنیم آنقدر باد غرور می گیردمان که . . . .

. . . .

 

آخ ..که چه شبی بود ..  وقتی برق های مسجد خاموش بود و  این صدا

 همراه با گریه و ناله ی مردم در گوشم پیچیده می شد که امیر مومنین در

حالی که خود به بستر زخم و درد گرفتار بودند غم و اضطراب مردم فقیر و

 یتیمان رهایشان نمی کرده و . . .

در نور آبی محراب ، تصویر میلیون ها نفر پاکستانی که به خاطر قطعه ای غذا

 با تمام توان دنبال اتومبیل می دویدند  جلوی چشمانم رژه می رفت و . . . .

. . . .

گاه چقدر احساس ناتوانی می کنم !!!

 

 

 

 

   + ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱۱
comment نظرات ()

بازگشت . . .

    میخواستم به دوستان رحم کنم و طولانی تر ننویسم

 اما چون ممکنه برای شبهای قدر نتونم بیام و مطلب بذارم

حیفم اومد . . . .

 

 

        قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ

           لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ

        إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ (53) 

 

 سوره الزمر

 

 بگو:  اى بندگان من که بر نفس خویش اسراف (و ستم) روا داشته اید!

 

 از رحمت خداوند مأیوس نشوید،

 

همانا خداوند همه‏ى گناهان را مى‏بخشد،

 

 زیرا که او بسیار آمرزنده و مهربان است.

 

  •  وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏ (82)

 

سوره طه

وحقیقتا من بسیار بخشنده هستم کسی را که:

توبه کند و  ایمان  و  عمل صالح  و  طلب هدایت  داشته باشد !

 

 

    مدتی در کعبه ی دل بت پرستی کرده ام

             در کمال سر فرازی رو به پستی کرده ام

   اینک از صهبای باقی میل مستی کرده ام

            آرزوی مستی از جام الستی کرده ام . .  ..

 

 درشب های پیش رو مرا فراموش نکنید. . . التماس دعا 

 

 توجه: (پست قبل نیز مطالعه شود)لبخند

   + ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()

به علی شناختم من . . .

 

. . . تا من بدیدم روی تو ،ای ماه و شمع روشنم

       هرجا نشینم خرّمم  ، هرجا روم در گلشنم  . . .

قصد دارم  متنی را که در ادامه آورده ام ، به تعداد زیاد چاپ نموده و  شب نوزدهم رمضان،

انشاا..   به همراه بچه ها در مساجد شهرمون توزیع کنیم . . .

 

 

    "    وصـّیتــنامه ی امام علی (ع

به حسن و حسین علیه السلام پس از ضربت ابن ملجم لعنت الله علیه "

شما را به  تقوای الهی سفارش می کنم  ç { تقوا ؛ حفظ و صیانت خود از گناه و زشتی }

 به دنیا پرستی روی نیاورید ، گرچه به سراغ شما آید و بر آنچه از دنیا از دست می دهید

 اندوهناک مباشید !

حق را بگوئید، و برای پاداش الهی عمل کنید و دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید.

شما را و تمام فرزندان و خاندانم  و کسانی را که این وصیت به آنها می رسد ؛

       " به تقوای الهی

        و نظم در امور زندگی

        و ایجاد صلح و آشتی در میانتان سفارش می کنم "

زیرا من از جدّ شما رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود:

 " اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزه ی یکسال برتر است "

خدا را ، خدا را ! درباره ی یتیمان ، نکند آنان گاهی سیر و گاه گرسنه بمانند

 و حقوقشان ضایع گردد!

خدا را ، خدا را ! درباره ی همسایگان، حقوقشان را رعایت کنید که وصیت پیامبر شماست،

همواره به خوش رفتاری با همسایگان سفارش می کرد تا آنجا که گمان بردیم

 برای آنان ارثی معیّن خواهد کرد.

خدا را ، خدا را ! درباره ی قرآن، مبادا دیگران در عمل به دستوراتش بر شما پیشی گیرند.

خدا را ، خدا را ! درباره ی نماز ، چرا که ستون دین شماست .

خدا را  ، خدا را ! درباره ی خانه خدا، تا هستید آن را خالی مگذارید ،

 زیرا اگر کعبه خلوت شود مهلت داده نمی شوید.

خدا را ، خدا را ! درباره ی جهاد با اموال و جانها و زبانهای خویش در راه خدا.

بر شما باد به پیوستن به یکدیگر ، و بخشش همدیگر ، مبادا از هم روی گردانید و

 پیوند دوستی را از بین ببرید !

 امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که بدهای شما بر شما مسلّط می گردند

 آنگاه هرچه خدا را بخوانید جواب ندهد! . . .  . . .

"ترجمه ی بخشی از نامه 47 نهج البلاغه"

 

 

   + ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٤
comment نظرات ()

یک برداشت آزاد !! !!

یه ربع آخر کلاس ، به بچه ها گفتم بازی هایی که مدنظرشونه بگن تا . ..

بازی های مختلفی پیشنهاد دادند. . .

تا اینکه یکی شون گفت : خاله شیرین ، بازی احمدی نژاد _ موسوی !

گفتم این دیگه چه بازی ئی هست؟

دوستش گفت بی خیال وسایل میخواد!

گفتم چه وسایلی ؟

گفتن میز و صندلی و ..

آماده کردم. چون کنجکاو بودم . .. .!

   ؛ بازی  تقلید مناظرات انتخابات بود !

یه بازی شاد!!!! JJJ

پردازش  شده ی ذهن بچه های ابتدائی!

 

   + ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
comment نظرات ()

یه هدیه برای شروع ماه مبارک رمضان ؛

. .

بخش هایی از دعای ابوحمزه ی ثمالی

(که پیشنهاد میکنم  حداقل یک دور ترجمه  آن را مطالعه  کنید . . )

 

از کجا خیری بدست آورم ای پروردگار من !

با اینکه خیری یافت نشود جز در پیش تو

و از کجا نجاتی برایم باشد، با اینکه نجاتی نتوان یافت جز به کمک تو !

نه آنکس که نیکی کند بی نیاز است از یاری و رحمت تو

و نه آنکس که بد کند و جسارت بر تو کند و خشنودیت نجوید از تحت قدرت تو بیرون رود!

ای پروردگار من !

 بوسیله ی خودت تو را شناختم و تو مرا بر خود راهنمایی کردی و به سوی خود خواندی.. .

ستایش خدایی را که با من دوستی کند در صورتی که از من بی نیاز است

و ستایش خدایی را که نسبت به من بردبار ی کند تا به جایی که گویا گناهی ندارم! . . .

 

 

 

خدایا؛  من همه ی راههای مقاصد را به سوی تو باز می بینم

و چشمه های امید را بسویت سرشار میابم

و یاری جستن به فضل تو برای آرزومندانت مباح و بی مانع است . ..

پروردگارا ؛ مرا به پوشش خود بپوشان و به کرم ذاتت از سرزنش کردن من درگذر !

پس اگر دیگری جز تو برگناهم آگاه می شد ، آن گناه را انجام نمی دادم

و اگر از زود به کیفر رسیدن می ترسیدم باز هم خودداری می کردم

و اینکه با این وصف گناه کرده ام ، نه برای آن بود که تو سبک ترین بینندگانی و

یا بی مقدارترین مطلعین هستی ، بلکه برای آن بود که

تو ای پروردگار من ! بهترین پوشندگان و حکم کننده ترین حاکمان و پوشاننده ی عیوب

 و آمرزنده ی گناهانی! . . . .

ای دوست کسی که با تو دوستی کن و ای نور دیده ی کسی که به تو پناه آورد و از دیگران ببرد !

خدایا از تو میخواهم ؛ ایمانی که انتهایش ملاقات تو باشد

 و تا زنده ام داری به همان ایمان زنده ام دار

و چون بمیرانیم بر همان ایمان بمیرانم و چون برانگیزیم بر همان ایمان برانگیزم !

و پاک کن دلم را از ریاء و شک و خودنمایی در دینت  ،تا درنتیجه عملم خالص برای تو باشد . . . .

 

 

   + ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٤
comment نظرات ()

کار تربیتی!

گوشی رو که بر داشتم از شنیدن صدای چند تا دختر کوچولو جا خوردم.

یادم افتاد هفته پیش یکی از بچه هایی که قراره برم و مربی شون باشم

را توی مهمونی دیدم و درباره ی اینکه بچه ها و خودش دوست دارن کلاس

 چه جوری باشه و . . .  نظرخواهی کردم .اما وقت نشد حرفاشو بهم بگه . .

حالا با دو سه تا دوستاش شمارمو پیداکرده بودند و زنگ زده بودند تا. . .

گفت: خانم ما با دوستام نشستیم فکر کردیم و نظرامونو نوشتیم.

لطفا خودکار بیارید براتون میگیم بنویسین!

از لحن جدی و آمرانه اش خنده ام گرفت.. . .

و نوشتم؛

بین همه فرق نگذارید.

وقتی میخواهیم اعلام کنیم گروه سرود کی تقدیم می کند

 همه با هم بگیم نه یک نفر.

موقع اجرا طوری بایستیم که همه به یک میزان پیدا باشن.

مربی سرود بد اخلاق نباشد و بی خودی دعوا نکند.

مکان خنک باشد و پذیرایی هم از ما بکنند.

همه را مجبور نکنند اول کلاس قرآن بخوانند و هرکس داوطلب بود بخواند.

حتما جایزه هم بدهند.

جایزه متناسب با ما باشد مثلا کتابی که عکس و نقاشی ندارد و زیاد نوشته دارد!

همین موقع گوشی رو یکی دیگشون گرفت و گفت:

میشه راجع به خودتون بگید ما مهمه بیشتر بدونیم راجع به شما!

گفتم وقتی اومدم میگم.

خیلی جدی گفت: نمیشه حالا بگین؟

گفتم : اسمم شیرینه، شما میتونین تو کلاس بگید خاله شیرین. و . .

.   ... ..... .....

گوشی رو که قطع کردم احساس خاصی داشتم! هم انر‍ژی ، هم . .  . . .!

خواست بچه ها تو چند کلمه خلاصه میشد:

"عدالت( نبود تبعیض)، احترام و محبت، رفاه "

کار تربیتی با بچه ها با کارفرهنگی ئی که تو دانشگاه انجام میشه خیلی متفاوته!

اون کار فرهنگی نمیگم بیخاصیته ،اما طی تجربه ی خودم با وجود اینکه

دهن پرکن تر است و باکلاس تر! تاثیر چندانی ندارد و موجب تغییر فرد نمیشود.

چون عموما در سن دانشگاهی شاکله ی اصلی هرفرد شکل گرفته و هر کس دارد

 فقط به دفاع از عقیده ی خود می پردازد. .

اما کار با کودک ،گرچه همیشه بی اهمیت و پست جلوه داده شده،

بنظرم بسیار حساس تر و مؤثرتر  است.

حتی کوچکترین رفتار مربی میتواند در شخصیت و اخلاق و.. کودک اثر بگذارد!

نوع نوشتارم بدلیل دور بودن از دوستان ، بمانند گفتگوهای خوابگاهی مان شده اما خب . . .

اینروزا علاوه بر مطالعه کتابایی که مخصوص طرح صالحین هست و .. .

 شخصا داستان های ساده شده ی بوستان و گلستان و..  را برای ارائه انتخاب کردم .

و نیز طرحهای دیگری که ...

اما در کل در کارتربیتی به ارائه ی مستقیم نکات و  حتی مطالب دینی و احکام و..

معتقد نیستم و اثرش را چندان نمی دانم.

با مروری که بر گذشته و مراحل شکل گیری خویش دارم:

همیشه وقتی شخصیت و اخلاق یک فرد و یا شیوه ی زندگیش برام جذاب نموده،

  ناخوآگاه حتی نوع فکرکردن و آرمانهام شبیه اون فرد شده

و به همین شکل درونم نهادینه!

نه تنها در کودکی، بلکه به خاطر دارم در دوران دبیرستان ،معلمی داشتیم که بسیار

به شعور و شخصیت ما احترام می گذاشت، و توجه و محبت و اخلاق او مرا به خود جذب نمود.

 گرچه هیچگاه مستقیم سعی نمی کرد نظرش را بر من تحمیل کند اما  ناخودآگاه

شبیه شدن به او  تا حدی آرمانم شد که همان رشته و دانشگاهی که ایشان تحصیل کرده بود

 را هدف کنکورم قرار دادم.

اکنون هم فکر می کنم اگر بشود بچه ها را با اخلاق خوب و .. به خویش جذب کرد و

 سعی شود بدون گفتن مطالب مستقیم راجع به دین ، تنها مقابل آنها دیندار خوبی بود ،

 بقیه راه را خودشان می روند. . . .

طولانی شد .. فقط در پاسخ دوستی که گفته بود این ها از فشار بیکاری ست

 بگویم اکنون در میابم و معتقدم ارزش این کار برایم از صد مقاله ی بی خاصیتی که برای

 دانشگاه نوشته شود و بجز خودم هیچکس نخواند و یا هزار کتاب که در قفسه های کتابخانه

خاک بخورد ، بیشتر است!

چراکه عمل صالح آن است  که ضرورت بیشتر دارد ! نه نام و آوازه ی بلند تر!

(در ضمن می دانم این حرفا از جانب دوستان مورد اعتراض قرار میگیرد که چرا

پیش فرض این قرار داده شده که دین و خدا و پیغمبر ما حق هست و

باید دیگران را به این شکل مسلمان بار آوریم.! . . . )

 

 

   + ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۱
comment نظرات ()

کار فرهنگی!

همیشه وقتی از دور میخواد آدم نظر بده،  زبونش تیزه و نقد و نظر فراوون داره!

اما وقتی وارد میدان عمل میشی، شاید یکی از اون طرحا و نظرارو هم نتونی پیاده کنی!

اون وقت میفهمی خیلی از انتقاداتت به دیگران چقدر غیر منصفانه بوده!

این هفته قرار شده برم و مربی بچه های گروه 10 سال طرح ناصحین شایدم صالحین

 یادم نیست دقیقشو! باشم. این چند روز دارم سیدی های سرود دانش آموزی ها

و قصه های قرآن و.. و هرچی ازین جور چیزا گیر آوردم گوش میدم و زیرو رو میکنم

تا تو این یکی دوماه بتونم چیز به درد بخور و متفاوت به بچه ها ارائه بدهم

و باهاشون کار کنم.

یا حداقل یکی دوتا نمایش نامه ی ساده! ولی نه چیز حسابی تونستم

 جور کنم و نه . ..   یعنی نه اینکه پیدانشه ،حوصله میخواد! اونم با بچه 10 ساله!

پس از گوش دادن چند سری از مجموعه سیدی های سرود،

که خیلی هاش خاطرات کودکی خودمو زنده میکرد مثل :

 سر فراز باشی میهن من  ای فدایت جان و تن من . . .

تونستم یه سرود پیدا کنم که هم تکراری نیست،  هم مثل بقیه مرگ و لعنت

به این و اون یا اسطوره سازی و. .. نیست و یه کم از صلح و صفا گفته:

 

اولین بار کجا آدمها به سر و صورت هم چنگ زدند؟

در زمین ظلم و ستم پیدا شد حرف از کشتن و از جنگ زدند

اولین بار کجای دنیا     رحم از سینه ی آدمها رفت

 در زمین صحبت از کشتن شد    دوستی پر زد و از دنیا رفت

کاش بعد از این توی دنیا  حرف از جنگ نباشد دیگر

 غصه از روی زمین پر بزند  تا دلی تنگ نباشد دیگر

جای موشک کاش آدمها باز     گل به سوی هم پرتاب کنند

کاش با گرمی دل آدمها        برف غم را سریع آب کنند!

 

اما مشکلش اینه که ریتم سنگینی داره ،وزن شعرشم که . . . . !

و سخته بخوای با بچه ابتدایی اینو کار کنی!

خوشبختانه اصلا قصه و داستانی حفظ نیستم که بخوام براشون تعریف کنم

 و مجبورم از همین کتابا و سیدی هایی که جمع کردم استفاده کنم !

که از دو حال خارج نیست : یا خیلی کلیشه ای به بیان بخشی از

 زندگی پیامبران پرداخته بدون اینکه هیچ نکته ی آموزنده ای بشه ازش درآورد یا

راجع به شاهزاده خانوما و شاهزاده آقاهاست که اونم دقیق نمی دونم هدف از چاپ

 و ارائه اش چی بوده! و چه فکری کردن که . . .

داشتم اینو می نوشتم یاد یه جمله از پائولو کوئیلو افتادم :

" تو قصه ها همیشه شاهزاده خانوما قورباغه هارو می بوسند و قورباغه ها تبدیل

به یه آقای با کمالات میشن!

اما در دنیای واقعی شاهزاده ها(از نوع آقا)   شاهزاده خانوما رو می بوسند

 و اونا تبدیل به قورباغه میشن! "

خب وقتی بین مطالب این داستانها و دنیای واقعی اینهمه فاصله است چرا

با انتقال این مطالب به بچه از اول توهمی و تخیلی و ابله بار بیاریمش؟؟؟

واقعا عقلم قد نمیده دیگه! چند روز دیگه اولین جلسه است و من هیچی آماده نکردم!

حالا میفهمم چقدر توقعات من از معلمامون بیجا بوده ، از زن هایی که خودشونم با شوهر

 و بچه هاشون صد تا مشکل داشتن و صد تا فکر و خیال و برای درآمد و.. می اومدن سر کار

 توقع داشتیم به فکر ما، به احساس ما، به رؤ یاها و استعدادای ما بهاء بدهند!

 

دوستان اگه طرح خاصی به ذهنشون رسید سپاس گزار میشم استفاده کنم. . .

( متذکر میشم اگر نظر و مطلبی دارید موضوع کار باید درین حوالی باشه:

 قصه گویی ، سرود ، البته قبل من روخوانی قرآن و. . بوده!

که بجاش میخوام  اجرای نمایش همون قصه هایی که گفته میشه را بذارم و. . .)

 

 

 

   + ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
comment نظرات ()

سرمایه های اجتماعی!

 

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و. . .انسان با نخستین درد. .. .

به نام خدا

ساعت 3 عصر جلسه شروع می شود،طبقه ی دوم دانشکده . ..

سالن ارشاد ..  حدود 20 نفر از دانشجویان کارشناسی ارشد و

 اساتید برجسته ی دانشکده در رشته های مطالعات فرهنگی  و.. حضور دارند .موضوع کنفرانس:

"سرمایه ی اجتماعی" است.

اساتید در یک سمت میز و دانشجویان در طرف دیگر، ابتد استادx

نتایج آمار گیری شان را در صنف های مختلف اجتماعی از جمله دانشجویان

بیان می کند و گزارشی از مطالعاتش را ارائه می دهد، ... . .. . .

از این همه عدد و رقم خسته شده ام ،جلسه را ترک می گویم و

به حیاط دانشکده می آیم، تمامی نیمکت ها پر است ...با اینکه

 محیط سر ،باز است اکسیژن کمی موجود است. .

چند قدمی راه می روم تا جایی برای نشستن بیابم

  اما پیدا نمی کنم، به سمت بوفه می روم. .  

حدود 10 نفر از بچه ها سخت مشغول صرف سیگارند،

جلوی بوفه مهی غلیظ از دود سیگار تشکیل شده ...

نفس کشیدن برایم دشوار می شود یک لیوان چای میگیرم و

 سریع از آنجا دور می شوم .. .در گوشه ی حیاط میایستم

تا چای ام را بنوشم ..

صدایی می شنوم درگیری یکی ازدانشجویان پسر با دیگری است

 که به زد و خورد کشیده  از دانشکده خارج می شوند چون فضای

 حیاط حتی برای دعوا کردن هم جا ندارد! و خوشبختانه هر سال ظرفیت پذیرش دانشجو بدون افزایش فضای فیزیکی بالاتر می رود

تا ملت غیور ما از علم و آگاهی محروم نمانند!

نگاهم را در اطراف می دوانم تا بتوانم دوستانم را بیابم

چون از اینکه تنها ایستاده ام احساس بدی دارم ،

چند قدم آن طرف تر از من، سه یا چهار مرد که نمیدانم نقش شان دانشجوست  یا چیز دیگر !نشسته اند .. .و در روبه رو گروهی از دانشجویان دختر سخت مشغول صحبت کردن هستند بی آنکه بخواهم، محتوای مکالماتشان را می شنوم چون چند قدم بیشتر فاصله نداریم. .موضوع کاملا علمی ست !

راجع به آرایشگاه تازه ای که در خیابان شریعتی یافته اند . .

مقداری از بحث هم کارشناسی گوشی موبایل جدیدی ست که

 خریده اند و نیز طرح قرمز ایرانسل که شبهای قشنگی را در

 خوابگاه رقم خواهد زد!!!

نگاههای  سنگینی را در اطرافم حس می کنم فشار محیط زیاد است . .

کلاس که ندارم ، سرویس هم ساعت 5 میاد ..چاره ای ندارم

 جز اینکه دوباره به جلسه بازگردم چون حداقل محیط آرام و امنی برای

 نشستن است. . .پایین پله ها یکی دوستان ترم آخر را میبینم

که تنها نشسته  ...همانطور که به او نزدیک میشوم  می پرسم

 تو چرا به کنفرانس نمی آی؟ تو ترم آخری باید اینجا بشینی؟

لبخندی می زندو می گوید من به اندازه ی کافی در این چهارسال

 از این حرفها شنیده ام تو ترم سومی جای ما را پر کن!! .. .

در سالن. . .سخنرانی استاد تمام شده،و سه تا از اساتید دیگر

 در حال گفت و گو راجع به موضوع می باشند. . ..

"سرمایه اجتماعی" .. .

سعی می کنم گوش کنم اما کلمات یکی در میان انگلیسی می شود

 و من معنای تمامشان را نمی دانم در نتیجه باید مفهوم کلی

جملات را دریابم.  ..

از هر چهار کلمه ای که در یک جمله اند یک حرف غیر فارسی

 و دو کلمه ی تخصصی و جود دارد در نتیجه به فعل جمله ها باید

دقت کنم! هرچه را که متوجه نشوم یک چیز را میدانم و آن اینکه

من هم باید پس از اتمام درسم در تنها دانشکده ی تخصصی

 علوم انسانی در خاورمیانه!!! بتوانم اینطور الفاظی را خوب به کار ببرم !! وگرنه نه تحقیق ها و پژوهش هایم و نه خودم ارزشی نخواهیم داشت!

سرمایه ی اجتماعی:

اعتماد  افراد جامعه به یکدیگر!

اعتماد به راستگویی همکاران و همکلاسی ها!

و. . .نمی دانم،؟! اینها تنها عباراتی ست که از بحث در یافته ام ..

گفتگو بین اساتید تمام می شود. . .نوبت دانشجویان حاضر است

تا نظرشان و وسوالاتشان را بیان کنند  ... اولین فرد شروع به صحبت می کند، در کمال تعجب اساتید یکی پس از دیگری جلسه را ترک

 می گویند! دانشجویان دیگر مخاطبی جز خود برای حرفهای بی نهایتی که از ابتدای جلسه در ذهن نگاه داشته بودند نمی یابند. ..

با کلافه گی تمام از پله ها پایین می یآیم . .

صدای بچه ها در حیاط در هم پیچیده .  .

ساعت 5/4 است و اوج شلوغی حیاط  ..به سختی میتوانم

فاصله ی درب  ورودی تا کتابخانه را طی کنم  ..

با برخورد زیاد با بچه ها و چندین بار تکرار کلمه ی" ببخشید" و

"اجازه دهید"  به کتابخانه می رسم. . .وارد مخزن که می شوم

کتابها را چینش آجرینی بیش نمی بینم  ..که با بی تفاوتی تمام از کنارشان عبور کنم. . .

کتابم را تحویل میدهم و به خیابان می آیم پلکهایم سنگینی میکند. .

جلوی درب دانشکده 50 نفری منتظر سرویس اند  حدود 20 دقیقه انتظار. . شنیدن حدود 19 متلک و حرف رکیک از رانندگانی که از

جلوی مان عبور میکنند . .. و بلاخره سرویس میآید. .. با وجود دو برابر ظرفیت باید  سوار شویم ...هجوم برای سوار شدن زیاد است. .

حق هم دارند چون اگر جا برای نشستن پیدا نکنند 45 دقیقه تمام  تا رسیدن به خوابگاه باید سرپا بیاستند. ..

 و می ایستم .. .پلکهایم سنگینی می کند . .چشمانم را می بندم

و  به سرمایه های اجتماعی فکر میکنم. . .

"سرمایه های اجتماعی"!!!!!؟؟

............................

این یادداشتی بود از دفتر خاطراتم از زمانی که دانشگاه علامه بودم،

تو ذهن کوچه های آشنایی        پر شده از پائیز تن سرائی . . .! (پارازیتنیشخند)

این روزها خیلی بیشتر از آن موقع به سرمایه های اجتماعی که یکی

 از مهم ترینش اعتماد است می اندیشم!

 روزهایی که پس از عمری اعتماد بی شائبه !! به اکثریت،

با چرخشی 180 درجه ، دایره ی اعتمادم هر روز محدودتر می شود!

گرچه خیلی سخته ،خیلی . . .  

روزگار بی سرمایگی!

اعتماد متقابل؟!    راست گویی ؟ !   تعهد؟! ؟  وجدان؟! !!!؟! ؟!؟

الان یه sms قشنگ برام اومد     ؛

گاهی خدا درهارو می بنده و پنجره هارو هم قفل میکنه.

زیباست که فکر کنی شاید بیرون طوفان میاد و خدا خواسته ازت محافظت کنه!

(یادم رفت قرار بود یه مدت ننویسمسبز)

 

 

 

   + ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

چگونه. . ؟!

(یه پُست بلند برای روزهایی که نیستم)

نمی دونم به چه علت ، ولی امسال برعکس گذشته،

 احساسم به روز مبعث فراتر است از عیدهایی که با

 موسیقی ها و فیلم سینمایی ها و کارتون های تلویزیون

یا فوقش چند تا مداحی که پخش میشه تا تلقین کنه

که امروز عید هست و دقیقا در زیر همین پوشش،

 عظمت این روز بدون هیچ معرفتی پنهان میشود و

 می گذرد و می گذریم . . . .

اما مهمتر از اینا امشب داشتم به موضوعی به نام

 "شرْک " می اندیشیدم!

در کنار خداوند معبود دیگری را قرار دادن!

آن زمانها مفاهیمی چون شرک و کفر و نفاق و... فقط با یه تصویر دور ،

 اونم از عصر جاهلی و بت پرستان تو ذهنم  معنا میشد ،اما حالا گاهی

 خودمو یه مشرک به تمام معنا در میابم!

نهج البلاغه- خطبه 86

آگاه باشید ! ریاکاری و تظاهر ، هرچند اندک باشد شرک است!

 

البته این حدیث به ناگاه به چشمم خورد و ارتباطی با جمله قبل نداشت

 تعجبخجالت

راستش مطالب دیگه ای نوشته بودم ، اما با هرخط که تایپ میکردم

  این پتک تو سرم فرود می آمد که میخوام بگم آدم خوبی هستم!

به همین علت همه رو حذف کردم .. . .   تا بگم واقعا آدم خوبی هستماز خود راضی

و از انجایی که به برخی دوستان گفته بودم میخوام برای این روز

پست جدید بگذارم به جای آن حرفها ،این شعر گویا  از

 استاد صفائی را نگاشتم :

 

" در دهلیز پیچاپیچ رابطه، آدمی سرگرفته ی ماتم بود

با خود، با جز خود، با پدیده ها، در هم تنیده بود

چشم غریزه نمی دید، چراغ علم نمی تابید

و عقل خسته، سرگران ماتم بود

که تو سوار برخورشید، از متن ممهور آمدی

بر حیرتم بخشیدی، آرام در تاریکی ام درخشیدی

تا عصر دیروز، که به دیدار حکیم همه دان رفتم

حکیم ، زنده ی بیدار را برایم ساخت

و سفارش کرد؛

 تا آتش غضب را با نرمی شهوت مهار کنم!

اما تو صدا زدی؛

اینها با هم اند، در برابر هم نیستند

و من آموختم؛ که سروش زنده ی بیدار هم دروغ می گوید!

آن روز عصر،که چوپان های زنده ی تاریخ

گوسفندان اندک خود را می شمردند

و نوح مهربان بر روی دست موج، فرزند خود را نگاه می کرد

تو که التهاب نهصد و پنجاه سال را در چشم من دیدی

از گوسفندانی که با هر صدایی می رفتند

و با هر گرگی پیمان می بستند، دامن کشیدی

و آهسته گفتی:

اگر بخواهی همه را بدست بیاوری،

همه را از دست خواهی داد!

تو می توانی زمینه ساز باشی

این گونه رنجی نخواهی داشت

از تنهایی و تاریکی نخواهی سوخت

در بطن تاریکی چراغ ها بارور می شوند

موسای تنها ،در دامان فرعون سربلند می کند

من چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟!

. . .

اگر از دیگران نمی گویم ناسپاس نیستم

من از آنها وامی ندارم

بارها از میهمانی دستهاشان گرسنه باز گشته ام

با توقعی که تو در باغ دلم کاشتی

به پائیز آرزوهای کوچکشان رسیده ام . . .

چگونه می توانم تو را ستایش کنم؟!

   + ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٩
comment نظرات ()

عنوانی به ذهنم نمی رسه

پریشب وقتی گلوم به قطر  یه گردوی بزرگ ورم کرده بود و

داشتم خفه میشدم .به هوای اینکه اْریون هست رفتم بیمارستان .

دکتر گفت : احتمالا غم و بغضی در گلو داشتی  و مانع شدی . . . ..

سعی کن گریه کنی تا .. .

 

وقتی بعد چند روز اومدم کامنتامو خوندم  از شنیدن اینهمه حرفای

 امید بخش و مهربانانه اونم از دوستای صمیمیم، کلی دلم باز شد!!!!!

  واقعا سپاسگزارم.

بگذریم. . . .

. . . . .. .

موضوعی برای گفتن به نظرم نمیاد  که بخواهد نوشته و خوانده شود

. . .. بجز کلماتی که در ذهنم رژه می روند . . .

آدم های عاقل  ،  آدم های زیرک،  آدم های ابله، آدم های با اصالت

آدم های خوب، آدم های بد ،آدم های آدم، حواهای آدم، 

 حواهای موقر و محجوب ، حواهای خوب ، حواهای بی حیاء ،

 حواهای فریب خورده ، حواهای مغرور ، حواهای احمق . . .

اصلا چه فرقی می کند . . . .

کلمات بی معنی و مزخرف ، حرفهای تکراری و بی خاصیت ،

 دروغهای رنگ پریده و خاکستری ،  درد بی دردی،

از تمام این  اوصاف و اسامی و عبارات متنفرم . . .

مدام دنبال نقطه شروع ،مدام دنبال مقصر، مدام دنبال محاکمه ،

مدام  در دام . . .

تمام این عبارات را دارم مچاله می کنم و در زباله دان تاریخ ذهنم دفن می کنم . . .

 . . .

...

این شعرو بعلاوه چند حدیث به مناسبت بعثت حضرت محمد(ص)

 میخوام بنویسم ، دوستان هم میتونن به این خاطر هر فحش و متلکی

 که خواستن بارم کنن ، مهم نیست، با کمال میل پذیرا هستم  . . .

 

 "در صحرای غمرنگ دنیا

  من، با رؤیاهای بالغ و آرزوهای مست

دنبال لاله ی عشقی بودم که رنج داغ نگیرد

در جست و جوی عبث سوختم

و سوختم . . .

با هجوم طوفان های داغدار ،

پر ریختم

تا در غروب

غروب خامی هایم

فریاد تو را شنیدم

ای پیغام آشنا

تو نعمت رنج را برایم تفسیر کردی

در پائیز آرزوهای مست

با اشگ مهربانت ،

داغ لاله های محزونم را زدودی

تو از کدامین ابر می نوشی

که اینگونه سرشاری؟

تو در کدامین آسمان ریشه داری

که اینگونه سر فرازی. . .     "

 

( از مجموعه اشعار استاد علی صفائی

با اندکی تصرف ! )

 

نبی اکرم (ص) ؛

·         هرکس برادر خود را برای گناهی که از آن توبه کرده است

سرزنش کند، نمیرد تا خود آن گناه را مرتکب شود!

 

·         با منزلت ترین مردم نزد خداوند در روز قیامت، کسی است که در

 راه خیرخواهی  برای خلق او ، بیش از دیگران قدم بردارد!

 

·         میان مسلمان و کافر فاصله ای جز این نیست که نماز واجب را

 عمدا یا از  روی سبک شمردن آن ،ترک می کند!

 

 

   + ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤
comment نظرات ()

ع ش ق !

داشتم  برای هزارمین بار کارتون عصر یخبندانو میدیدم

این جمله "ثید" { برای اشتباه نشدن با سیّد و صید }

خیلی برام جالب بود:

     " دیشب یه قبیله از همنوعام منو دزدیدن!  اونا بهم احترام میذاشتن

      یعنی درسته که انداختنم تو چاله ی آتیش !!

       اما اونا خیلی  دوسم داشتن

      به جان مندی راست میگم اونا منو دزدیدن تا بهم احترام بذارن!

      هی مندی راست میگم . . . "

   + ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

مصداق ظلمت نفسی!!!

سوره البقره:

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ

وَلَوْ یَرَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ إِذْ یَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعًا وَأَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ ﴿۱۶۵﴾

بعضی از مردم معبودهائی غیر از خداوند، برای خود انتخاب می‏کنند،

و آنها را همچون خدا دوست می‏دارند، حال آنکه مؤمنان خداوند را دوست‏تر دارند،

کسانى که [با برگزیدن بتها به خود] ستم نموده‏اند اگر مى‏دانستند . . . .

 

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ ﴿۱۶۶﴾

در آن هنگام رهبران (و معبودهای انسانی و شیطانی) از پیروان خود بیزاری می‏جویند

 و کیفر خدا را مشاهده می‏کنند  و پیوندشان گسسته شود.

 

 وَقَالَ الَّذِینَ اتَّبَعُواْ لَوْ أَنَّ لَنَا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمَا تَبَرَّؤُواْ مِنَّا کَذَلِکَ یُرِیهِمُ اللّهُ أَعْمَالَهُمْ

حَسَرَاتٍ عَلَیْهِمْ وَمَا هُم بِخَارِجِینَ مِنَ النَّارِ ﴿۱۶۷﴾

و پیروان مى‏گویند کاش براى ما بازگشتى بود تا همان گونه که [آنان] از ما بیزارى جستند

[ما نیز] از آنان بیزارى مى‏جستیم این گونه خداوند کارهایشان را که بر آنان مایه حسرتهاست

 به ایشان مى‏نمایاند و از آتش بیرون‏آمدنى نیستند!

..................................................................................................

 

 

           وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ ﴿۱۶۳﴾

 و معبود شما معبود یگانه‏اى است که جز او هیچ معبودى نیست

 [و اوست] بخشایشگر مهربان

 

 

   + ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳۱
comment نظرات ()

آموزه ای ازملاصدرا...

این شعرو  احتمالا  قبل ها در وبلاگم نوشتم...

اما ارزش اینو  داره که بازم...

.. .

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرو می آید

و به قدرآرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود....

 

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گم گشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را.....

 

به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط  پرهیز ازمعامله با ابلیس

 

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها و نامردمی ها.....

 

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

 

مگر در زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟.....

 

ملا صدرا

   + ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٥
comment نظرات ()

برای یگانه معبود...

سوره الاسراء:

لاَّ تَجْعَل مَعَ اللّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُومًا مَّخْذُولًا ﴿۲۲﴾

معبود دیگرى با خدا قرار مده تا نکوهیده و وامانده بنشینى (۲۲)

... .. .

 

 

   + ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٢
comment نظرات ()

DELETE

   + ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸
comment نظرات ()